تبليغاتX
مجدالدّین

مجدالدّین

با مردان و زنان همیشه دلاور شهرم

 

                                                 انالله و انا الیه راجعون

جناب آقای مهندس قاسم صرافان، شاعر عزیز و برجسته ی کشور و مدیر وبلاگ با ارزش مسافر،

 تسلیت مرا بخاطر از دست دادن پدر مهربانت پذیرا باش.

                                                         مرحوم عبدالرضا صرافان

قاسم جان ،فوت نا بهنگام پدر بزرگوارت را به تو و خانواده ی بزرگ و مومن و مذهبی تان تسلیت عرض می کنم.

پدری که برای من برادر بزرگ بود و ادب و متانت و رفتارش آنقدر مهربانانه بود که آدم در اولین برخورد شیفته اش می شد.

باور کن که خیلی ناراحت شدم، آخه آن مرحوم پنجاه سال هم نداشت و وقت مردنش نبود و وقتی فهمیدم شوکه شدم.

آرزوی طول عمر برای تو که دوست عزیز من هستی و دیگر بازماندگان را از خداوند متعال دارم.

 مراسم سوم و هفته آن مرحوم روز چهارشنبه مورخ ۶/۸/۸۸ ساعت  ۲.۵ الی ۴.۵ بعدازظهر در مسجد جامع مدرسه در خیابان قدمگاه کازرون منعقد و برگزار می گردد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:51  توسط بهادر ریاضی  | 

 به نام خدا

 ـ نعمت سلامتی موهبتی است که از طرف خداوند به انسان هدیه گردیده و آنقدر عزیز است که همراه با روح خدا در کالبد انسان دمیده شده و آنچه اهمیت این مسئله را دو چندان می نماید حفظ و نگهداری این جسم مقدس است که صد البته خانه ی روح نیز می باشد که همنشین خداوندی است و این امر باعث گردیده که انسان در طول قدمت بشریت به سلامت بدن خویش بیش از هرچیز توجه کامل را داشته باشد اما چرا گاهی از این مهم غافل می شود بحثی است که باید بصورت کارشناسی به آن پرداخته شود و زمان نسبتاً درازی را می طلبد که در حد یک مقاله نمی گنجد و سعی بر آن دارم که در مقاله ی بعدی مطالبی را بیشتر در راستای ورزش و تغذیه و سلامتی به نگارش در آورم  اما آنچه به چشم می خورد این است که غافل شدن از سلامتی رابطه ی مستقیم با خانواده و اجتماعی که در آن زندگی می کنیم دارد.

و با یک نگاه اجمالی و یک حساب سر انگشتی در خواهیم یافت که ضمن رعایت بهداشت فردی در محیط خانواده و توجه داشتن به خواب و خوراک مناسب و عنایت به طراوت و شادابی روح و روان و داشتن تحرک و ورزش متانسب می تواند در سلامتی و شادابی انسان اثرات بسیار مهمی را داشته باشد که وجود چنین انسانهایی سالم و با روحیه و دور از نگرانی و اصطراب و استرس جامعه ای شاداب و شکوفا را نوید خواهد داد.

باید به این نکته توجه کامل داشت که تجربیات و تحقیقات یک عمر دانشمندان بر این نکته تاکید دارد که ورزش کردن و تحرک و آرامش روان برای سلامتی جسم و روح انسان مفید و موثر است. اما اینکه رعایت چنین قوانین و مقرارتی که به سلامتی و طول عمر خواهد انجامید چگونه پایدار خواهد ماند مسئله ای است که انسان خود طراح آن است و خود نیز زیر پا می گذاردش حال چه عواملی باعث خواهد شد که این حرکات و اعمالی که نقش بسیار حیاتی در سلامتی انسان ایفا می کند و ساخته ی دست همین بشر است که سالها تحقیق و بررسی را دنبال داشته باز به دست همین بشر به فراموشی سپرده می شود بحثی است که می خواهم دنبال کنم و امیدوارم بتوانم تحلیل درستی را داشته باشم.

انسان با توجه به نوع زندگی مجبور بود که گاهی بر بالای درختان رود و خود را از چنگ خطرات طبیعی چون سیل و جانوران وحشی در امان نگاه دارد پس نیاز آن بود که بدنی قوی با دستها و پاهای قدرتمندی را داشته باشد که مرور زمان و نیاز و تلاش و جنگندگی باعث می گردیدکه چنین اندام مناسب زندگی در آن محیط های پر از خطر را ناخود آگاه برای انسان به ارمغان آورد و می توانست به ادامه ی زندگی امیدوار باشد و البته انسانهای ضعیف و کم قدرت که توان و انرژی دویدن و بالا رفتن از درخت را نداشتند شانس کمتری برای ادامه ی حیات نیز داشتند.

یا انسانهای که بخاطر همین خطرات موجود در زمان زندگی شان در غارها و شکاف های صعب العبور صخره ها و بالای کوه ها زندگی می کردند و این مسیر های خطر ناک و دور افتاده را ساعت ها می پیمائیدند و اندام هایی قوی و سینه های ستبر و پاهایی قدرتمند داشتند که سلامتی در چنین بدن هایی بود که توان مقابله با آسیب ها و خطرات و حوادث طبیعی زمان خویش داشتند لذا تحرک و راهپیمایی های طویل المدت و پرتاب سنگ و نیزه و کمان کشیدن و به دوش کشیدن شکار و بالا رفتن از کوهستان و گاهی نیز از دست دشمنان طبیعی فرار کردن و اعمالی چون شنا کردن و پارو زدن و به دنبال شکار برای خوراک دویدن و بر اسب سوار شدن و تاختن  بدنی قوی و سالم را به انسان آن دوران هدیه کرده بود که امروزه آن اعمال و حرکات را به عنوان ورزش بیشتر می شناسیم که این نیز یکی از اسرار راز بقای انسان است.

اما کمی که بنگریم خواهیم دید که زندگی ماشینی دارد ما را به ناکجا آباد می برد و لحظه به لحظه ما را از سلامتی دور نگه می دارد و توان و انرژی را از ما می گیرد تا آنجا که در نوشتن و نگاشتن هم به یاری ما آمده و قلم را از ما گرفته تاجایی که فقط فک پایین را به حرکت در می آوریم و زبان را در دهان می چرخانیم و این ماشین زمان آنچه را می گوییم بر صفحه ی رایانه می نگارد اما در واقع ظلمی به ما روا داشته که نامی جز تنبلی نمی توان بر آن نهاد و متاسفانه از این بلای خانمان سوز قرن جدید که با نام تجدد و پیشرفت به منزل مان وارد گردیده و اندک اندک ما را به سرای دیگر می برد بی خبر مانده ایم.

نفوذ صنعت ماشینی در زندگی روزمره ما تا به آنجا رخنه کرده که راه رفتن و از پله بالا و پایین آمدن را نیز از ما گرفته و ماشین و آسانسور را جای گزین کرده که خود بخود در تنبلی و بی حوصله گی ما بسیار تاثیر گزار بوده اما چگونه باید با این فرایند زندگی ماشینی مقابله کرد و راهها و راهکار های دوری از ماشن زدگی چگونه است؟ و با توجه به گسترده شدن شهرها و کمبود وقت از صرف زمان برای انجام کار های لازم چکار باید کرد و چگونه باید اندیشید تا ماشین بر انسان غلبه نکند؟  و آیا زندگی ماشینی به کمک انسان آمده یا اینکه انسان را به پرتگاه مرگ کشانیده؟

پس چه باید کرد ؟ با توجه به اینکه برگشت به عقب و داشتن زندگی از نوع جنگلی یا عصر حجری امکان پذیر نیست و با توجه به اینکه چشم پوشی از ماشین آلاتی که به عناوین گوناگون و اشکال متفاوت زندگی را برای انسان راحت کرده اند میسر نیست سلامتی را چگونه باید به دست آورد؟

البته جواب این است که مصرف غذاهای پر چرب و شور را باید کنار گذاشت و از ماشین باید دوری گزید و به ورزش و راهپیمایی باید روی آورد و به تفریح باید اهتمام ورزید.  اما کی و چه وقت؟

آیا چاقی و خستگی و بی حالی و بی رمقی جز نتایج پرخوری و کم تحرکی و بی ورزشی است که با خوردن انواع و اقسام غذاها و خوراک هایی از نوع فاست فودها که مملو از چربی و گلیسیرین ها و مواد قندی است افزایش پیدا کرده که با افزایش کلسترول خون که منجر به تنگی دیواره ی رگ ها و عروق خونی و پیدایش سکته های قلبی و مغزی ارتباط تنگا تنگ دارد و همچنین ناخودآگاه قیافه هایی نه چندان زیبا با شکم هایی برآمده که راه رفتن و نشستن را سخت کرده برای مان به ارمغان آورده و گاه یک جوراب پوشیدن بدون دردسر را برای مان به آرزو تبدیل کرده و گاه صدای هن و هن مان بعد از پیمودن چند قدم به آسمان بلند نموده آیا وقت آن نرسیده که بخود آییم و با پرهیز از خوردن این نوع خوراک ها و با روی آوردن به ورزش به جنگ چاقی و بی حالی برویم ؟

آیا زمان آن فرا نرسیده که خود را تکان بدهیم و صبح ها زودتر از بستر برخیزیم و به پیاده روی و دویدن روی آوریم و خود را از چنگال بیماری و ضعف و خدای نکرده مرگ رهایی بخشیم؟

این مطالب را به این دلیل عنوان نمودم که خودم و شما عزیزان را به این نکته متوجه گردانم که زمان دارد می گذرد و شهر پر از گرد و غبار ناشی از ماشین زدگی و ترافیک است و دود های متصاعد شده از اگزوز ماشین ها و آلودگی های صوتی و کم تحرکی همه ی ما را به دام بیماری می کشد و در بستر غم می اندازد و به مرگ نزدیک مان می کند پس باید کاری کرد تا دوباره جوانی را تجربه کنیم و نیرو بگیریم و با انرژی و توان بیشتر بهتر زندگی کنیم و اول خودمان را و بعد شهرمان را سلامت نگاه داریم و با گذاشتن وقت و گذشتن از برخی کارها و دوندگی های مالی و شغلی در مسیر سلامتی گام برداریم و خودرو های خود را در پارکینگ خانه و کوچه نگه داریم و به پیاده روی و دوچرخه سواری روی آوریم و ساعاتی از زندگی روزانه را به ورزش کردن بگذرانیم.

نه اینکه خدای نکرده با افتادن در بستر بیماری و با تماس تیغ جراحی بر سینه و قلب مان به فکر ورزش و تندرستی بیافتیم که من و شما همشهریان عزیز با مشاهده ی یکی از دوستان مان که به بیماری قلبی دچار گردیده و اینکه چه درد و رنج و ستمی کشیده ناگاه به یاد ورزش و تحرک می افتیم و افسوس که اندک زمانی بعد فراموش می کنیم و دوباره کار و کار و گرفتاری و مشغله ما را به دنبال خود می کشد و از قافله ی سلامتی دورمان می کند.

آنچه بنده را به نگاشتن این مطالب تشویق نمود اول مشاهده ی یکی از اساتید و پیشکسوت ورزشی شهرستان بود که بعد از مبتلا شدن به عارضه ی قلبی و عمل جراحی و نجات از خطر مرگ مدت هاست به پیاده روی و ورزش بصورت مداوم روی آورده که بسیار تحسین برانگیز است و دوم نگاهی گذرا بر جامعه بود که بسرعت ابر و باد رو به تزلزل و ناپایداری است و افزایش تعداد خودروها و موتورسیکلت ها و انواع و اقسام ماشین ها ی سواری است و دود و صدا و اعصاب خردی و برخورد و تصادفات که منجر به نگرانی و ناراحتی و روان پریشی است و متاسفانه دور شدن محیط زندگی مان از سلامت و بهداشت است که ما را چون آدم های آهنی بار آورده که برنامه ریزی شده ایم تا صبح را  با ناراحتی و فشار و دلهره به شب برسانیم و شب را با نگرانی و اضطراب و بدخوابی  به صبح!

پس بیایید تا فکری نو کنیم و جانی تازه بگیریم و زندگی را از نو آغاز کنیم، پارک ها و خیابانها را به محیطی برای آرامش و ورزش تبدیل کنیم و به راهپیمایی و دوچرخه سواری روی بیاوریم و خود را هرقدر که می توانیم از ماشین بی نیاز کنیم و به فرزندانمان بیاموزیم که عقل سالم در بدن سالم است و بدن سالم یعنی زندگی راحت و دور از قرص و دارو و در پرتو چنین بدن هایی فراگیری درس و علم راحت تر و در پی آن شکوفا شدن آرزوهای  انسان میسر تر خواهد بود.

اینجانب بعنوان عضوی کوچک از جمعیت بزرگ ورزشی شهرستان و فردی از همشهریان شما عزیزان تقاضایی از شما بزرگواران دارم که لطف کنید و خودرو های خود را جز در مواقع اضطراری و یا موارد لازم از خانه بیرون نیاورید و خانواده هایی که دارای دو یا سه خودرو هستند در حد امکان از یکی از آنها استفاده بنمایند که شهر سبز کازرون با این روند افزایش موتورسیکلت ها و ماشین ها در حال انفجار است و ساعاتی از روز و شب در بیشتر خیابانهای شهر تردد بسیار مشکل شده و گاهی وقتها ترافیک در خیابانهای اصلی شهر چنان سرسام آور است که پیاده رفتن زودتر به مقصد می انجامد و سریع تر کارها به پایان می رسد تا اینکه ماشین را در این شلوغی که بیش از ظرفیت خیابانهای باقی مانده از 40 سال پیش شهرستان است به حرکت در آوریم.

پس بیایید و در یک فراخوان عمومی با هم شرکت کنیم و  نوعی اعتصاب بر علیه ماشین به راه بیاندازیم و با این اقدام بجا و نجات بخش شهرمان را از آلودگی های صوتی و دودی نجات دهیم تا دوباره شاهد شهری سبز باشیم البته گروه ها و دسته جات ورزشی متعددی در شهرستان در حال فعالیت در رشته های کوهنوردی و راهپیمایی و ورزش های صبحگاهی هستند که بصورت مستمر به فعالیت مشغولند که بیشتر مربوط می شود به صبح های جمعه و ایام تعطیل و البته این تعداد از ورزشکاران قشر اندکی را در مقایسه با جمعیت شهری شهرستان را در بر می گیرند که می توان آن را نوعی ورزش حرفه ای به حساب آورد اما آنچه مورد نیاز است ورزش همگانی است که تمام اقشار جامعه را از پیر و جوان و زن و مرد را زیر پوشش خود قرار دهد.          

به امید چنین روزی که دور از دسترس نیست و فقط اراده می طلبد که آنهم در مردم شهر من موج می زند که کازرونیان مردمی پر تلاش و سخت کوش و با اراده اند و درود بر چنین مردمی که تاریخ گویای عظمتشان می باشد و شهر محتاج یاری تان است پس همدیگر را تا رسیدن به این هدف بزرگ که سلامتی و شادابی جامعه است حمایت و یاری کنیم و مطمئناً اجتماع سالم نیز دارای فرهنگ سالم و والا است و فرهنگ متعالی شهرنشینی یعنی داشتن محیطی سالم و بهداشتی با مردمانی با فرهنگ.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:23  توسط بهادر ریاضی  | 

به نام خدا

                                   پاپوش

روزی که دنیا اومدم با خودم عهد کردم که پا تو کفش کسی نکنم ولی تا بخودم اومدم دیدم که یک جفت کفش کفنی، ببخشید پارچه ای تو پاهامه یا بهتر بگم پاهام تو کفش پارچه ای بود و روزی که راه افتادم با هزار بدبختی پاهام را کردند تو کفشی که اصلاً دوست نداشتم باهاش راه برم چون نه اندازه ی پام بود و نه می تونستم با کفش کسی دیگه راه برم آخه کفش خودم نبود چون برام خریده بودنش و من دوست داشتم با کفش خودم راه برم تا اینکه رفتم مدرسه و متوجه شدم که پاهام تو کفش خودمه به همین دلیل مشغول کار خودم شدم و سرم فقط گرم کارهای مربوط به خودم بود تا اینکه این کفش برام تنگ شد و چون کفش دیگه ای را پوشیدم دوباره سرم گرم کارهای دیگه شد و بیراه رفتم وقتی بخودم اومدم تا چه کارهای بدی کرده ام و دلیل اصلی هم این بود که پام را تو کفش دیگری کرده بودم بعدها با خودم عهد کردم که تا زنده هستم پا تو کفش دیگران نکنم و تا مدتها مواظب بودم که این کار اتفاق نیافته اما نیاز و اجبار باعث شد تا تو یک مسابقه ی مهم کفش یکی از هم بازی هایم را بپوشم و بازی کنم و چه بازی که اصلاً شبیه بازی خودم نبود و بیشتر به نابازی شبیه بود و معلوم بود که پاهام تو کفش کسی دیگه هست.

نمی دونم چرا کفشی که برای دامادی ام خریدند اندازه ی پام نبود با اینکه خودم بودم و پارو هم کردم اما این امر باعث نشد که پا تو کفش کسی دیگه بکنم و برعکس پشت کفشم را خواباندم و پام کردم ولی متاسفانه پام تو کفش خودم بود ولی برای دیگران پاپوش درست می کردم و این عمل هزار درجه بدتر از آن بود که پا تو کفش دیگران می کردم چون وقتی پای آدم تو کفش کسی باشه فقط اون شخص ضرر می بینه اما اگه خدای نکرده پات تو کفش خودت باشه ولی برای دیگران پاپوش درست کنی این دیگه قابل بخشش نیست و دور از انسانیت است.

حالا یک سر ی از آدم ها هستند که نون دیگرون را می خورن و پاشون تو کفش خودشونه ولی برای دیگرون پاپوش درست میکنن!

یک عده هم هستند که نون خودشون می خورن و پاشون تو کفش دیگرونه و برای دیگرون پاپوش درست می کنن!

یک عده هم هستند که نون خودشون می خورن و پاشون هم تو کفش خودشونه ولی برای دیگرون هم پاپوش درست می کنن!

یک عده هم هستند که نون خودشون می خورن و پاشون هم تو کفش خودشونه و کاری هم به کار کسی ندارن!

یک عده هم هستند که نون دیگرون می خورن و پاشون تو کفش دیگرونه و برای دیگرون پاپوش درست می کنن!

یک عده هم هستند که نه نون دارن بخورن نه کفش دارن که بپوشن و نه برای دیگرون پاپوش درست می کنن!

یک عده هم هستن که نه نون دارن بخورن نه پولی که برای خودشون کفش بخرند ولی برای دیگرون پاپوش درست می کنن!

یک عده هم هستند که پاشون رو پوست خربزه ست و به جای اینکه به فکر پای خودشون باشن برای دیگرون پاپوش درست می کنن!

یک عده هم هستند که با کفش خودشون که نمی تونن راه برن هیچ، اما برای دیگرون پاپوش درست می کنن!

از همه ی این آدم ها که بگذریم یه عده هستند که پاشون تو کفش خودشونه و نون خودشونو می خورن و از صبح تا شب دنبال این هستن که پاپوشی که دیگرون براشون درست کردن از پاشون در بیارن.

یه عده هم هستن که پاشون تو کفش خودشونه و نون خودشون هم می خورن اما از جوانمردی و خیر خواهی و با کمک دیگرون پاپوشی که برای دیگرون درست شده را جر می دن و دیگرون را از این مشکل خلاص می کنن و دائم دنبال این هستن که پاپوشی که برای دیگرون دوخته شده را پاره کنن و دیگرون را نجات بدن و البته خدا هم با این عده است و مردم هم این افراد را خیلی دوست دارن.

 یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:29  توسط بهادر ریاضی  | 


به نام خدا

جشن مهرگان

                          جشن مهرگان

جشن مهرگان را نبايد در شمار جشن هاي دوازده گانه کم و بيش فراموش شده اي چون " فروردين گان " و " ارديبهشت گان " و ... آورد و نه چون نوروز که در همه ايران همگاني است، يا چون " سده " که در يک شهر برگزار شود، بلکه مهرگان جشني است که تنها نزد دانشمندان و نويسند گان و شاعران همچنان برجاست و از اين رو جزو جشن هاي کهن بحساب مي آيد.

در روز شمار کهن ايران، هر يک از سي روز ماه را نامي است که نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. پيشينيان در هر ماه که نام روز و نام ماه يکي بود، آن را جشن مي گرفتند. از اين جشن هاي دوازده گانه، تا آنجا که سندها و کتاب هاي تاريخي گواه است، در دوره هاي پس از اسلام، تنها جشن مهرگان است که رسمي و شکوهمند برگزار مي گرديد. افزون بر يکي بودن نام - روز مهر از ماه مهر - مناسبت هاي ديگري را نيز براي برگزاري اين جشن بر مي شمردند، که معروفترين  آن قيام کاوه آهنگر و پيروزي بر ضحاک و پادشاهي نشستن فريدون است. دقيقي، فردوسي و اسدي  توسي از آن چنين ياد کرده اند: 

دقيقي مي گويد: 

مهرگان آمد جشن ملک افريدونا            آن کجا گاو به پرورش بر مايونا ( برمايون نام گاوي است که فريدون با شيرش پرورش يافت)

 

و فردوسي در داستان به بند کردن ضحاک آورده است: 

 

فريدون چون شد بر جهان کامکار               ندانست جز خويشتن شهريار

به روز خجسته سر مهر ماه                      به سر بر نهاد آن کياني کلاه

کنون يادگار است از او ماه مهر                  بکوش و برنج، ايچ منهاي چهر

 

و اسدي طوسي در انتساب اين جشن به فريدون گويد: 

فريدون فرخ به گرز نبرد                               ز ضحاک تازي بر آورد گرد

چو در برج شاهين شد از خوشه مهر             نشست او به شاهي سر ماه مهر

بر آرايش مهرگان جشن ساخت                    به شاهي سر از چرخ مه برافراخت

ابوريحان بيروني در التفهيم مي نويسد :

مهرگاه، شانزدهم روز است از مهر ماه و نامش مهر، اندرين روز، افريدون ظفر يافت بر بيورسب جادو، انک معروف است به ضحاک، و به کوه دماوند بازداشت. و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچ از پس نوروز بود....

و نيز در آثار الباقيه آورده است که :

سلمان فارسي مي گويد، ما در عهد زرتشتي بودن مي گفتيم، خداوند براي زينت بندگان خود ياقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بيرون آورد. و فضل اين دو روز بر روزهاي ديگر مانند فضل ياقوت و زبرجد است بر جواهرهاي ديگر.  و بيورسب هزار سال عمر کرد. اين که ايرانيان به يکديگر دعا ميکنند که : " هزار سال بزي " از آن روز رسم شده است، چون ديدند که ضحاک توانست هزار سال عمر کند واين کار در حد امکان است، هزار سال زندگي را دعا و آرزو کردند. 

مورخان، نويسندگان و شاعران، از برگزاري جشن مهرگان نيز - مانند جشن هاي کهن ديگر - در دستگاه پادشاهان و حاکمان خبر ميدهند. از جمله در برگزاري اين جشن در پيش از اسلام آمده که :  اين عيد مانند ديگر اعياد براي عموم مردم است. از آيين ساسانيان در اين روز اين بود که تاجي را که به صورت آفتاب بود به سر مي گذاشتند و در اين روز براي ايرانيان بازاري بر پا مي شد. و در ملوک خراسان رسم است که در روز مهرگان به سپاهيان و ارتش رخت پائيزي و زمستاني ميدهند. 

از برگزاري جشن مهرگان، در دورهً غزنويان، آگاهي بيشتري در دست است، در شعر فردوس، عنصري، فرخي و منوچهري وصف اين جشن آمده، ابوالفضل بيهقي از برگزاري جشن مهرگان در زمان سلطان محمود غزنوي، در سالهاي 428، 429 و 430 هجري قمري که خود شاهد بوده، خبر مي دهد. وي مي نويسد : روز يکشنبه چهارم ذي الحجه سال 428 به جشن مهرگان نشست و از آفاق مملکت هديه ها که ساخته بودند پيشکش را، در آن وقت بياوردند و اولياء و حشم نيز بسيار چيز آوردند. و شعرا شعر خواندند وصلت يافتند.  پس از شعر به سر نشاط و شراب رفت و روزي خرم بپايان آمد.

در سال 429، ابوالفضل بيهقي، شيوهً برگزاري جشن مهرگان را در روز عرفه بيان مي کند :  ... و روز چهارشنبه نهم ذي الحجه به جشن مهرگان به نشست و هديه هاي بسيار آوردند. و روز عرفه بود. امير روزه داشت و کس را زهر نبود که پنهان و آشکارا نشاط کردي و ديگر روز عيد اضحي کردند.

وي همچنين از مهرگان سال 430 و شرح برگزاري آن سخن مي گويد. مهرماه و فروردين ماه که به ترتيب آغاز اعتدال پاييزي و اعتدال بهاري و در آن روز و شب برابرند، زماني هر دو را، به عنوان آغاز سال جشن مي گرفتند :

 ... و برخي مهرگان را بر نوروز برتري داده اند. چنان که پاييز را بر بهار برتري داده اند. و تکيه گاه ايشان اين است که اسکندر از ارسطو پرسيد که کدام يک از اين دو فصل بهتر است؟ ارسطو گفت : پادشاها! در بهار حشرات و هوام آغاز ميکند که نشو يابند و در پاييز آغاز ذهاب آنهاست، پس پاييز از بهار بهتر است.  

از دوران کهن، همراه با جشن ها و آيين ها، واژگان فارسي نوروز و مهرگان به صورت معرب نيروز و مهرجان وارد زبان و قلمرو فرهنگي کشورهاي مسلمان عرب زبان گرديد. امروز در بسياري از کشورهاي - آسيايي و آفريقايي - واژهً مهرجان به معني و مفهوم جشن و فستيوال به کار مي رود.  

در زمان حاضر

امروز، جشن مهرگان، به شيوه اي که در کتاب هاي تاريخي سده هاي چهارم و پنجم و ششم آمده، نه در دستگاه دولتي و حکومتي برگزار مي شود و نه در گردهمايي هاي غير رسمي، نزد عامهً مردم. دست کم، در دو سده اخير نيز از برگزاري آن آگاهي در دست نيست. جشن و آيين مهرگان، از نظر زماني نيز، با تغيير تقويم، در سال 1304 هجري شمسي، تغيير کرد. بدين معني که 5 روز "پنجه = خمسه" (که پس از 12 ماه سي روزه براي رسيدن به 365 مي آمد) حذف و شش ماه اول سال 31 روز گرديده است. از آن پس، در بسي از تقويم ها، مهرگان، به جاي 16 مهر در دهم مهر آمده، يعني در صد و نود و ششمين روز سال براساس تقويم پيشين. در ماهنامه ها و هفته نامه هاي ادبي و اجتماعي سدهً اخير، مهرگان حضور دارد. بدين معني که مقاله، پژوهش، شعر به مناسبت مهر و مهرگان - به ويژه در نشريه هايي که در ماه مهر منتشر مي شود - کم نيست. 

دکتر بهرام فره وشي از برگزاري مهرگان به عنوان جشني خانوادگي، در بين زرتشتيان يزد و کرمان و نيز " از آيين قرباني کردن گوسفند، در برخي از روستاهاي زردشتي نشين يزد، براي ايزد مهر " خبر مي دهد. تا سي سال پيش، زردشتيان کرمان، در اين روز، به ياد مردگان، مرغي را کشته و شکمش را با حبوبات و آلو انباشته و به عنوان خوراک ويژه، يادمان مردگان مي پختند. 

جشن آغاز سال تحصيلي دانشگاه تهران، که در نيمه اول مهرماه است، در برخي از سال ها در دهم يا شانزدهم مهر ( مهرگان ) برگزار مي شد. 

زمان برگزاري آيين قالي شويان در مشهد اردهال را جلال ال احمد، با مهرگان هم پيوند مي داند.   صدرالدين عيني در يادداشت ها، از جشني در تاجيکستان و سمرقند ياد مي کند که هر سال در ماه ميزان (مهر ماه) برگزار مي شد. جشني که مي تواند، با همهً دگرگوني ها، بازماندهً جشن مهرگان باشد. از زبان او بشنويم، که فارسي تاجيکي است :  ... حکايت اين سير (جشن) به کساني که وي را نديده اند، مانند حکايه هاي " هزار و يک شب " دلکش و عجيب مي نمود. حکايه هايي درباره طرفبازي (آتش بازي)، موشک بازي، خر تازي، تگل جنگ اندازي (به جنگ انداختن قوچ هاي جنگي ) آن جا مي کردند. در ريان (منطقه) غجدوان کم کس يافت مي شد، که هيچ نباشد، سالي يک بار رفته، آن را سير تماشا نکند. دهقان بچگان کم بغل (تنگدست) هم، که پدرشان براي سير خرجي داده نمي توانستند، کوشش مي کردند، که کاري کرده، دو سه تنگه (واحد پول) پول يابند تا که به آن سير رفته، تماشا کرده توانند. کساني نيز پخته (پنبه) و خوره چيني مي کردند، به خربزه کشاني و دهقانان باي (ارباب) به مرد کاري مي در آمدند. و اگر هيچ کار نيابند از کشتزارها دزدي مي کردند. و مانند اين ها.  

ماه مهر و مهرگان، در جامعه کشاورزي، فصل و زمان برداشت، انباشتن فراورده ها، پرداختن خراج و ماليات، اندوختن نيازمنديهاي زمستاني و گرمي بازارهاي موسمي بوده که هنوز - هر چند نه به نام مهرگان - برگزار مي شود.  و نيز با تحول و دگرگوني اي که با گذشت سده ها و هزاره ها در برگزاري جشن ها و آيين ها - مانند همهً پد يده ها و زمينه هاي فرهنگي - روي داده و مي دهد، جشن مهرگان تنها به اين عنوان که نام روز با نام ماه يکي است برگزار نمي شود، بلکه بيشتر داستان و اسطورهً قيام کاوه آهنگر در برابر بيدادگري هاي ضحاک است که يادمان اين جشن نمادين مي باشد.  بي گمان، باور و اعتقاد به ايزد مهر و آيين هاي مهري ( ميترايي ) که پيش از زرتشت، در هند و ايران وجود داشته، به ماه مهر و جشن مهرگان سيماي ديني بيشتري افزوده بود.

منبع: فرهنگسرا

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:50  توسط بهادر ریاضی  | 

افطار مي‌كني، خرما را برمي‌داري تا به دهان بگذاري اما انگار دست و دلت به خوردن نمي‌رود، انگار غذادر گلويت مي‌ماند، برمي‌خيزي تا بروي، ملتمسانه به حياط مي‌نگري به در خانه به دستگيره‌ي در.

شير را برمي‌داري تا بخوري اما انگار چيزي به خاطر مي‌آوري، نمي‌خوري برمي‌داري، شايد فردا لازم شود.

بلند مي‌شوي، آماده مي‌شوي تا بروي، قرآن و مفاتيح را برمي‌داري در كيف مي‌گذاري، چادر را سر مي‌كني، به طرف در حركت مي‌كني، باز به در نگاه مي‌كني، به دستگيره‌ي در. كاش تمام قدرتت را به در مي‌داد تا باز نشود. در را باز مي‌كني به  طرف كوچه حركت مي‌كني.

انگار زيرلب چيزي زمزمه مي‌كني:

بايد بروم، بايد بروم، و او را برگردانم، نمي‌گذارم، اين بار ديگر نمي‌گذارم، تمام كوچه را سرك مي‌كشي تا او را بيابي، انگار در كوچه‌هاي كوفه قدم مي‌گذاري، انگار علي شده‌اي، انگار مي‌خواهي تو هم امشب فزت و رب‌الكعبه سر دهي، انگار نجواهاي شبانه را مي‌خواهي اين‌بار بلند تر سر بدهي، قدم‌هايت را بلندتر بر مي‌داري،‌ در و ديوار كوچه انگار بوي خون مي‌دهند، انگار بوي بي‌وفايي مي‌دهند، بوي لكه دار شدن به ننگين‌ترين حقه‌ي تاريخ، به مسجد مي‌رسي، اين‌جا منزلگاه عشق است. هنوز مانده، هنوز مانده،‌ مردم همه جمعند، دعا مي‌خوانند تو هم مي‌خواني، مجير را كه مي‌خواني، مي‌خواهي از آتش دوري كني، سبحانك يا ا... تعاليت يا رحمان، مي‌خواهم باز هم بخوانم... بازهم بخوانم تا شايد اين بار چيز ديگري شود.

به جوشن مي‌رسي، ناله را سر مي‌دهي، اشك، و اشك، و اشك، دريا، دريا، دريا، خون، خون، خون،

سبحانك يا لا اله الا انت الغوث الغوث الغوث، دست‌ها را بالا مي‌گيري چه سبك مي‌شوي، انگار ديگر دست نيست، دو بال فرشته است، مي‌خواهي به آسمان بروي، اما هنوز زود است، زود است، باز دلشوره داري، دلت ريش ريش مي‌شود،....

جوشن، هم با تمام بزرگي‌اش تمام مي‌شود، و باز ناله‌هاي يارب يارب، العفو، العفو كاش هميشه و همه شب قدر بود تا اين‌قدر سبك و راحت مي‌شدي،

قرآن را به سر مي‌گيري، زير قرآن كه مي‌روي احساس مي‌كني، چه با ارزش شده‌اي، چه سنگين است و تو چه سبك، چه با ارزش مي‌شوي با اين كلام خداوندي، مي‌خواهي شروع كني به قسم دادن خدا، به همين كتاب و به.....

به اسمش كه مي‌رسي، به خودش التماس مي‌كني، كه نرود، التماس مي‌كني، اين بار نرود، به خاطر همه‌ي كودكي‌ات كه در حسرت ديدارش تمام شد.

مي‌خواهي برايش بگويي كه اگر نرود چه خوب مي‌شود، اگر نرود ديگر او تشنه نمي‌ماند، ديگر لازم نيست كودكش را روي دست بگيرد، ديگر لازم نيست، ....

نمي‌داني، نمي‌داني، امشب چگونه مي‌خواهد سر شود، به آسمان كه چشم مي‌دوزي، انگار روشني صبح، خنجرش را به دل سياهي شب مي‌زند، برمي‌خيزي با خودت مي‌گويي، شايد من برسم، شايد زودتر از حسن و حسين برسم، من كه مي‌دانم مي‌خواهد چه شود، ولي مي‌ايستي صبر مي‌كني تا به كوچكترينش و بزرگترين مرد عصرت برسي به او التماس كني، كه او نگذارد تا برود.

به او هم مي‌رسي، دست‌هايت را بلند مي‌كني تا دعا بخواني، نمي‌داني چه بگويي، چه بخواهي، ظهور دولت يار، ديدار يار... يا شفاي همه ....

اما همه را مي‌گذاري كنار، از خدا مي‌خواهي امشب، فقط امشب، ديگر شمشير فرود نيايد، كاش او يادش برود امشب با خود شمشير ببرد. كاش خواب بماند، كاش صدايش نمي‌كرد.

دعا تمام شد تمام نجواهاي شبانه تمام مي‌شود. مؤذن رفت تا اذان بگويد، تند تند حركت مي‌كني، تند، تند، مي‌خواهي زود بروي شايد به آن‌ها برسي، اما خوب مي‌داني، نمي‌تواني، چه عاجزي، چه ناتواني.

به خانه برمي‌گردي مهيا مي‌شوي تا نماز بخواني، وضو مي‌گيري نماز مي‌خواني، آه به سجده مي‌روي، ديگر برنمي‌خيزي، ديگر بلند نمي‌شوي، يعني نمي‌خواهي بلند شوي، و تو و تو و تو و اشك، و  اشك و اشك انگار مي‌خواهي خون گريه كني، انگار مي‌خواهي ضجه بزني، ناله كني، مويه كني، تمام شوي، چه كني كه باز عاجزي، ناتواني،‌

شكافت، ترك خورد، پيشاني بزرگ‌ترين مرد تاريخ، سلطان قلب تو، ترك خورد، شكست، باز مي‌ماني چه كني، برخيزي، بنشيني، خود را تمام كني، انگارهمه‌ي انگيزه‌ات تمام مي‌شود.

چه كني.. باز هم عاجزي، ناتواني،...

خدايا دو شب، فقط دو شب مانده، چه كنم. مي‌خواهم او را ببينم، مي‌روي تا كاسه‌اي شير برداري، تو هم بروي پشت در، مي‌داني ممكن است اجازه‌ات ندهند، اما مي‌روي، مي‌روي، باز به در بسته مي‌خوري...

خدايا امير مؤمنانم را كشتند، قافله سالارم را زدند،

اما به يك جمله دلخوش مي‌كني، به همان يك جمله‌ي آخر

فزت و رب‌الكعبه

 

خدايا تو را به فزت رب الكبعه‌ي علي ما را رستگار كن، خدايا در اين شب‌هاي قدر ما را ببخش و بيامرز

پروردگار به ما فرصت دعا، و لياقت دعا كردن بده.

 

 دعا فراموش نشه

دوستاي خوبم!

توي اين شب‌هاي عزيز ما رو هم از دعاي خيرتون بي‌بهره نكنيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:18  توسط بهادر ریاضی  | 

<